خرید بک لینک

دل ضعفه گرفتم از دلتنگی :| :(

برچسب: پست سی و یکم رمان سیگار شکلاتی,پست سی و یکم رمان وحشی اما دلبر,پست سی و سوم رمان سیگار شکلاتی, نویسنده: باربد مرادی تاريخ: جمعه 17 دی 1395 ساعت: 1:45

یادم رفته چطور میشه زندگی کرد... یادم رفته چطور میشه عاشقی کرد...یادم رفته چطور میشه کار کرد و خسته بود و تا صبح حرف زد... یادم رفته چطور میشه دوست داشت حتی...در استانه آلزایمر شدگی هستم. از فردا میخواهم دوباره شاد باشم می خواهم بروم کارهایی را بکنم که دوست دارم به من چه که دیگران چطور فکر میکنند.مگر وقتی من مشکلی دارم دیگران چه گلی به سر من میزنند بی خیال از فردا میروم دنبال هرچیزی که خوشحالم میکند

برچسب: پست سی و دوم رمان وحشی اما دلبر,پست سی و سوم رمان سیگار شکلاتی, نویسنده: باربد مرادی تاريخ: جمعه 17 دی 1395 ساعت: 1:45

من نه به انداره همه حرفام تلخم،نه به اندازه گله هام غمگین،من فقط یه *تو* در زندگیم داشتم . همین تو که از جنس شنیدن هایی...


برچسب: پست سی و سوم رمان سیگار شکلاتی,پست سی و چهارم رمان وحشی اما دلبر, نویسنده: باربد مرادی تاريخ: جمعه 17 دی 1395 ساعت: 1:45

عجب حوصله ای داشتیم ما ! می نشستیم پای کامپیوتر و کلی علاف میشدیم تا به اینترنت دایال آپ وصل شویم ! بعد می رفتیم توی وبلاگمان و نیم ساعت تِق تِق تایپ می کردیم و پست می گذاشتیم ؛ بعد هی تند تند کامنت هایمان را چک می کردیم ببینیم فلانی کامنت می گذارد ؟ یعنی چه می گوید ؟ عالمی داشتیم برای خودمان ... توی گوگل و بلاگفا می گشتیم وبلاگ خوب پیدا می کردیم ، بعد هی پست ها را بالا و پایین می کردیم و دل و روده ی آرشیو و پروفایل وبلاگ طرف را درمی آوردیم ، بعد خوشمان که می آمد با دو بار کامنت گذاشتن با طرف دوست می شدیم و لینک می زدیم .هر دفعه که می رفتیم به میز کارمان در قسمت مدیریت وبلاگ سر بزنیم ، روی مشاهده وبلاگ کلیک می کردیم تا از تم و عکس پروفایل و مطالب و آهنگ و حباب ها و قلب های متحرک وبلاگمان ، خودمان حسابی حظ کنیم . بعد می آمدیم دانه دانه لینک ها را باز می کردیم ببینیم کدام رفیق نادیده مان پست جدید گذاشته ! وبلاگ که مثل فیسبوک و اینستاگرام home نداشت . ده بار باید وبلاگ طرف را باز می کردی پست های آخرش را می خواندی تا مطلب جدید بگذارد . یک هفته هم که یادت می رفت سر بزنی ده تا پست جدید طرف م

برچسب: پست سی و چهارم رمان وحشی اما دلبر,پست سی و پنجم رمان وحشی اما دلبر, نویسنده: باربد مرادی تاريخ: جمعه 17 دی 1395 ساعت: 1:45

یه دوستی داشتم که میگفت میدونی دلم چی میخواد ؟ میدونی ماها چرا حالمون خوب نمیشه ؟ چون حال دلمون خوب نیست . یه مشت آدم با پروفایل های فیک جمع شدیم اینجا ادعای روشنفکری داره خفمون میکنه ، استاتوس های خفن میذاریم تویتر عضو میشیم ، خیلی هم صمیمی شیم با همین اسما قرار مدار میذاریم که به روز بالاخره تو یه کافه ای همو ببینیم ، بعدش چی میشه ؟ پسرا پشت سر هم سیگار دود میکنن و دخترا هم میخوان نشون بدن چقدر باهات صمیمی شدن از اون فحشای پسرا دبیرستانی میدن، میمونی همکف . اما میدونی همیشه دلم چی میخواسته ؟ یکی باشه از این قماش نباشه . دستشو بگیرم ببرمش پارک بشونمش رو تاب هلش بدم و بهم بگه چه خبر ازت ؟ منم شروع کنم تموم دردای مردونمو بهش بگم ! نه اینکه غرور نداشته باشم ، نه ولی اونقدری وجودش برام غرور داشته باشه که بتونم راحت کنارش خودمو رها کنم . هلش بدم از امروز براش بگم . از دیروز و روز قبلش ... شالش از سرش بیوفته و موهای مشکیش پخش هوا شه . بوش بخوره بهم و بگم میخوای بازم هلت بدم ؟؟ یادم میبره چقدر سخته این روزام ، اگه یه روز همچین کسی رو داشته باشم .... نداشته باشم نابود میشم نگار ! خودتو بذار

برچسب: پست سی و پنجم رمان وحشی اما دلبر,پست سي وپنجم رمان وحشي امادلبر, نویسنده: باربد مرادی تاريخ: جمعه 17 دی 1395 ساعت: 1:45

گفت همه ما می دانیم که روزی می میریم ولی باور نداریم!گفتم پس او می داند که دوستش دارم ولی باور ندارد ...می شود خیلی چیز ها را دانست ولی باور نداشت !

#مانگ_میرزایی

برچسب: صورتکها پست سی و ششم, نویسنده: باربد مرادی تاريخ: جمعه 17 دی 1395 ساعت: 1:45

چقدر دلم برای پیام های "خوبی ؟" تو اس ام اس ها تنگ شده . الان تا وقتی نبینیم کسی آنلاین هست یا نه بهش پیام نمیدیم که . تازه اگر بدیم ...

برچسب: پست سي وپنجم رمان وحشي امادلبر,صورتکها پست سی و هشتم,صورتکها پست سی و ششم, نویسنده: باربد مرادی تاريخ: جمعه 17 دی 1395 ساعت: 1:45

حالا مهم نیست که سال نو میلادی باشه یا عید نوروز یا هرچی ، مهم اینه یه روز از زندگی آدم تصمیم بگیره اون شنبه ای که همیشه منتظرش بوده تا خیلی کار هارو انجام بده را پیدا کنه . امروز برای من همون روز شنبه است که حداقل اگه خیلی نسبت به خودم بی رحم نباشم، این چهار سال گمش کرده بودم ، هی باشه واسه فردا و حالا وقت هست واسه انجامش و که چه کاریه اصلا ! چند روز پیش یه جمله ای خوندم که همچین چیزی بود که وقتی کاری را انجام میدی به بهترین نحو انجام بده ، تا هم خودت از خودت راضی باشی هم بقیه از تو راضی باشن . حالا درسته که بعضی وقت ها آدم میگه گوربابای بقیه ولی خب هیچوقت نمیشه آدم به خودش بگه گوربابات که :| در نتیجه لازمه از یه جایی به بعد آدم واسه زندگیش یه هدفی بذاره ، یه هدف واسه انگیزه پیدا کردن برای ادامه دادن . باز یه جایی نوشته بود که هروقت کلافه شدی و دلخور و دلگیر ، به شش ماه بعد به یک سال بعد به ده سال بعد فکر کن ببین انقدری که امروز این مسئله برات مهم بوده و اذیتت کرده اون موقع هم میتونه مهم باشه ؟! خب خیلی چیزا هست که آدم از گذشته اش یادش میاد و نمیتونه گاهی فراموشش کنه ولی قرار نیست هر

برچسب: صورتکها پست سی و هشتم, نویسنده: باربد مرادی تاريخ: جمعه 17 دی 1395 ساعت: 1:45

دو هفته پیش سر کلاس نویسندگی با این متن تشویق شدم . تشویقی که باید باعث میشد بیشتر مخم کار بیوفته و بنویسم . ولی دقیقا از همون موقع تو حجمی از آشفتگی ها گم شدم که معلوم نیست کی و کجا ازش بیرون بیام . با زلزله ای که چند روز پیش هم اومد و سر صبحی قلبم اومد تو دهنم هم هیچی عوض نشد . من همچنان سردرگم بین همه خواسته هایی که باید بخوام و نمیخوام .
به هر حال ...ادامه مطلب :

ادامه مطلب

برچسب: پست بیست و دوم رمان صورتکها,پست بیست و سوم رمان عشق بی پایان, نویسنده: باربد مرادی تاريخ: جمعه 3 دی 1395 ساعت: 20:45

تمرین این هفته کلاس نویسندگی نوشتن سه خاطره یا همان روزنوشت هست . هرچی این مدت برایماتفاق افتاده را در ذهنم بالا و پایین میکنم . اگر بخواهم بنویسمشان از صد برگ هم بیشتر میشود . اما نمیدانم که این چه مانعی است که چند وقتی است مقابل ایست بازرسی افکارم گذاشته اند که نمیگذارد از مرز مغزم خارج شوند و پا به دنیای کاغذ بگذارند . آنقدر ذهنم خسته از همه اتفاقاتی است که باید خیلی وقت پیش ثبتشان میکردم که فکر میکنم هر لحظه امکان سکته مغزی بعید نیست . اما به هر حال این یک تمرین است و باید انجام شود . ادامه مطلب

برچسب: پست بیست و سوم رمان عشق بی پایان, نویسنده: باربد مرادی تاريخ: جمعه 3 دی 1395 ساعت: 20:45

با این فکر که اول هفته را با انرژی شروع کن و تا آخر هفته به تمامی برنامه هایی که داشتی مرتب رسیدگی کن شنبه را شروع کردم . اینکه اهمیت ندهم اگر همه دوستانم الان در جایگاهی هستند که حداقل وقتی را پوچ از دست نمیدهد . کلاس زبان میروند ، رانندگی یاد میگیرند با خانواده جایی مهمان دعوت میشوند و حالشان خوب است . اهمیت ندهم که عروس تازه خانواده مان که هم سن من است الان بدون دغدغه فکری داد پنجره های خانه جدیدش را اندازه میگیرد تا دو سال دیگر که پسردایی که میشود شوهرش از سربازی برگردد و کار پیدا کند و بروند سر خانه زندگیشان و پرده هایش آماده باشد که فقط زحمت نردبانش بماند که حتما آنرا هم دایی جان چون قدش بلند است حتما نصب خواهد کرد ! خیلی دلم میخواهد که ندیده بگیرم که به من چه زندگی خودشان است . اما خب گاهی که در اتاق لعنتی گرفتارم و حتی حس اینکه بتوانم از تخت بلند شوم را ندارم به این فکر میکنم که چه زندگی مطبوعی دارد . کسی هم سن و سال من حالا خانه دارد و همسر و ماشین و تنها چیزی که ندارد دغدغه فکریست . ولی این فکر زمانی به سرم خطور میکند که واقعا از زمین و زمان عصبانی هستم و از خودم بیشتر که چرا

برچسب: پست بیست و چهارم رمان وحشی اما دلبر,پست بیست و چهارم رمان عشق بی پایان,صورتکها پست بیست و چهارم, نویسنده: باربد مرادی تاريخ: جمعه 3 دی 1395 ساعت: 20:45

هرچه قدر هم آدم بلند پروازی باشم توقع ام از خوشبختی را هیچ وقت پرواز نمیدهم . میگذارمش لا به لای آلبوم های قدیمی بماند همانقدر ساده . مثل همان وقتی که برف آمده باشد و بروی اتاق دخترت و کنارش روی تخت دراز بکشی و پتو را رویش مرتب کنی و آرام چشمانش را باز کند خمار خمار نگاهت کند، آنوقت که بگویی هیسس برف آمده مدرسه تعطیل شده است بخواب . چشمانش برق بزند و یکدفعه خواب ازشان برود و محکم ببوستت و اصرار کند که به حیاط بروید تا باهم آدم برفی درست کنید . یا مثل وقتی که زودتر از همیشه از خواب بیدار شوی و خواب آلود چشمان براقی را ببینی که انگار ساعت ها است که خیره نگاهت میکند و منتظر است که صبح بخیر بگوید . یا همان وقتی که باید به خاطر قطع شدن گاز و گرم شدن فقط یک اتاق روشن بماند و با دستانتان و ها کردن پا ها و دست های کوچک دخترتان آن ها را گرم کنید و بعد هم که گرم شد گونه هایش گل انداخت بین دو نفرتان خوابش ببرد و شما دلتان ضعف برود برای این پیوند شیرین زندگیتان .... خوشبختی را نباید پرواز داد ... همینقدرش را گذاشت جلوی چشم و هی قربان صدقه اش رفت... هی دوستش داشت .... قفل :

برچسب: پست بیست و پنجم رمان وحشی اما دلبر,صورتکها پست بیست و پنجم,پست بیست و ششم رمان وحشی اما دلبر, نویسنده: باربد مرادی تاريخ: جمعه 3 دی 1395 ساعت: 20:45

از اینکه آخر هفته است و میبینم که سالمم و هنوز اتفاق جانی رخ نداده خداروشکر میکنم :)) هیچوقت تا این اندازه تو عمرم بد شانس و گند بالا بیار نبودم . این هفته به طرز عجیبی طلسم شده بودم که در عرض سه یا چهار دقیقه گند هایی میزدم که دیگه جبران ناپذیر بودن . خورده ریزه هاش که یادم نمونده ولی گنده هاش این بود که خودم نشستم پای تعریف لپتاپم که فلان و بهمان خیلی سرعتش خوبه خیلی خوش دسته و این حرفا ! اونوقت که گذاشتمش تو کیفم با مغز رفت زمین و له شد کنارش حالا که دیروز بردمش تعمیر میگن اگه بهش دست بزنیم بدتر میشه الان که معلوم نیست خانوم ! مثل این میمونه که دکترا میگن اگه عمل کنیم طرف میمیره ولی خب ... آره معلوم نیست ولی من روانی از بچگی وقتی پاک کنم گم میشد و تو جامدادی لا به لای مداد خودکارام نمیدیدمش ، دیگه نمیتونستم درس بخونم ، حالا اینم که اینجوری شد با اینکه چهار میلیون با بدبختی خریدمش دلم راضی نمیشه تا درست نشه ازش استفاده کنم :( گند بعدی رزرو بلیط واسه مامان بزرگ بود که میخواست بره خونه اش . حالا دو روز مدام به من زنگ میزدن که فلان روز بگیر فلان ساعت واسه فلان جا دوباره یک ساعت بعدش زن

برچسب: پست بیست و ششم رمان وحشی اما دلبر,پست بیست و هشتم رمان هکر قلب, نویسنده: باربد مرادی تاريخ: جمعه 3 دی 1395 ساعت: 20:45

بعضی آدمها، کتبىاند.آدمهاى کاغذ و قلم.اهل تکست و وب و نوشتن، آدمهاى کلمه.اینها نوشتن را به حرف زدن ترجیح میدهند، اینها آدمها را از لاى کلماتشان بیشتر میفهمند و میشناسند انگار نه اینکه بیشتر لزوماً، بهتر شاید.روبهروى آدمهاى نوشتارى که بنشینید، حرف کمى براى گفتن دارند، مگر اینکه آنقدر حس نزدیک بودن داشته باشند تا کلمههایشان را بتوانند در ذهنشان بنویسند و با زبانشان برایتان بخوانند.اینها زیاد نگاهتان نمیکنند معمولاً، مگر اینکه جنس نگاه و چشمانتان را دوست داشته باشند یا اینکه حس کنند کلماتى لاى نگاهتان جاریست. آدمهاى کتبى همیشه چیزى براى نوشتن دارند، در هر اتفاقى دنبال کلمه میگردند تا ثبتش کنند، حتی برایتان بوها و رنگها را هم کلمه میکنند.از صبح تا شب گوشى موبایلشان کنار دستشان و مشغول تکست زدناند، مشغول نوشتناند، از اتفاقات روزانهشان مینویسند تا خاطرات سیاه و سفید و رنگیشان. بعضى از اینها از اجتماعات دورند، در هر جمعى شرکت نمیکنند، بین آدمها پیدایشان نمیشود، کلاً کمى مردم گریزند.یکى دو نفر را پیدا میکنند و مدام با آنها میپلکند ، اما با همان یکى (♥) دو نفر حالشان

برچسب: پست بیست و هشتم رمان هکر قلب,پست بیست وهفتم رمان وحشی اما دلبر, نویسنده: باربد مرادی تاريخ: جمعه 3 دی 1395 ساعت: 20:45

برچسب: پست بیست و هشتم رمان هکر قلب,پست بیست و نهم رمان صورتکها, نویسنده: باربد مرادی تاريخ: جمعه 3 دی 1395 ساعت: 20:44

حالا که ترم ششم دارم میفهمم که اگر خیلی از کلاس هارو مخصوصا کلاس های صبح رو نرفتم ، خوب کاری کردم ، هیچ هم پشیمون نیستم که اگه به جاش تا ظهر خوابیدم ، الان که مثلا سر کلاس انقلاب نشستم چی داره بهم اضافه میشه ! تو دانشگاهی که بهت اجازه برداشتن واحدی غیر از واحدی که خودشون از قبل واسه هر ترم انتخاب میکنن رو نمیدن ، قطعا اجازه بحث هم تو کلاسی مثل انقلاب رو نداری! فقط برام سوال شده که این استاد هایی که اینجوری جواب سوالارو میپیچونن ! واقعا خودشونم خودشون رو قبول دارن ؟ یا چی ! ؟ شب میرن خونه پیش زن و بچه هاشون میگن خدا بخیر کرد امروز یه دانشجو داشتم سر و گوشش میجنبید ردش کردم رفت . اگر قراره این همه سوال بی جواب بمونه و بعد از حرفای اضافی دوباره به حجمش افزوده شه و بازم بی جواب بمونه چرا باید بیام سر کلاس ؟! که علامت سوال های ذهنم از این بیشتر شه ؟ اونوقت کجا دنبال جواب بگردم ؟ از کتاب ها سایت هایی که یا سانسور شدن یا بازم یه طرفه نوشتن ؟ واقعا سوالای بی جواب زندگی رو کی میخواد جواب بده !اگه قراره جوابی نباشه ! اگه فهم ما به جواباش قد نمیده پس چرا زندگی میکنیم ؟ که ابله بمونیم ابله بمیریم

برچسب: صورتکها پست سی ام,پست سي وپنجم رمان وحشي امادلبر, نویسنده: باربد مرادی تاريخ: جمعه 3 دی 1395 ساعت: 20:44

صفحه بندی