پست دوازدهم

خرید بک لینک

دل ضعفه گرفتم از دلتنگی :| :(

پست دوازدهم...

ما را در سایت پست دوازدهم دنبال می‌کنید

برچسب: پست سی و یکم رمان سیگار شکلاتی,پست سی و یکم رمان وحشی اما دلبر,پست سی و سوم رمان سیگار شکلاتی, نویسنده: بازدید: 33 تاريخ: جمعه 17 دی 1395 ساعت: 1:45

یادم رفته چطور میشه زندگی کرد... یادم رفته چطور میشه عاشقی کرد...یادم رفته چطور میشه کار کرد و خسته بود و تا صبح حرف زد... یادم رفته چطور میشه دوست داشت حتی...در استانه آلزایمر شدگی هستم. از فردا میخواهم دوباره شاد باشم می خواهم بروم کارهایی را بکنم که دوست دارم به من چه که دیگران چطور فکر میکنند.مگر وقتی من مشکلی دارم دیگران چه گلی به سر من میزنندبی خیال از فردا میروم دنبال هرچیزی که خوشحالم میکند پست دوازدهم...

ما را در سایت پست دوازدهم دنبال می‌کنید

برچسب: پست سی و دوم رمان وحشی اما دلبر,پست سی و سوم رمان سیگار شکلاتی, نویسنده: بازدید: 84 تاريخ: جمعه 17 دی 1395 ساعت: 1:45

من نه به انداره همه حرفام تلخم،نه به اندازه گله هام غمگین،من فقط یه *تو* در زندگیم داشتم . همین تو که از جنس شنیدن هایی...


پست دوازدهم...

ما را در سایت پست دوازدهم دنبال می‌کنید

برچسب: پست سی و سوم رمان سیگار شکلاتی,پست سی و چهارم رمان وحشی اما دلبر, نویسنده: بازدید: 58 تاريخ: جمعه 17 دی 1395 ساعت: 1:45

عجب حوصله ای داشتیم ما ! می نشستیم پای کامپیوتر و کلی علاف میشدیم تا به اینترنت دایال آپ وصل شویم ! بعد می رفتیم توی وبلاگمان و نیم ساعت تِق تِق تایپ می کردیم و پست می گذاشتیم ؛ بعد هی تند تند کامنت هایمان را چک می کردیم ببینیم فلانی کامنت می گذارد ؟ یعنی چه می گوید ؟ عالمی داشتیم برای خودمان ... توی گوگل و بلاگفا می گشتیم وبلاگ خوب پیدا می کردیم ، بعد هی پست ها را بالا و پایین می کردیم و دل و روده ی آرشیو و پروفایل وبلاگ طرف را درمی آوردیم ، بعد خوشمان که می آمد با دو بار کامنت گذاشتن با طرف دوست می شدیم و لینک می زدیم .هر دفعه که می رفتیم به میز کارمان در قسمت مدیریت وبلاگ سر بزنیم ، روی مشاهده وبلاگ کلیک می کردیم تا از تم و عکس پروفایل و مطالب و آهنگ و حباب ها و قلب های متحرک وبلاگمان ، خودمان حسابی حظ کنیم . بعد می آمدیم دانه دانه لینک ها را باز می کردیم ببینیم کدام رفیق نادیده مان پست جدید گذاشته ! وبلاگ که مثل فیسبوک و اینستاگرام home نداشت . ده بار باید وبلاگ طرف را باز می کردی پست های آخرش را می خواندی تا مطلب جدید بگذارد . یک هفته هم که یادت می رفت سر بزنی ده تا پست جدید طرف م پست دوازدهم...

ما را در سایت پست دوازدهم دنبال می‌کنید

برچسب: پست سی و چهارم رمان وحشی اما دلبر,پست سی و پنجم رمان وحشی اما دلبر, نویسنده: بازدید: 39 تاريخ: جمعه 17 دی 1395 ساعت: 1:45

یه دوستی داشتم که میگفت میدونی دلم چی میخواد ؟ میدونی ماها چرا حالمون خوب نمیشه ؟ چون حال دلمون خوب نیست . یه مشت آدم با پروفایل های فیک جمع شدیم اینجا ادعای روشنفکری داره خفمون میکنه ، استاتوس های خفن میذاریم تویتر عضو میشیم ، خیلی هم صمیمی شیم با همین اسما قرار مدار میذاریم که به روز بالاخره تو یه کافه ای همو ببینیم ، بعدش چی میشه ؟ پسرا پشت سر هم سیگار دود میکنن و دخترا هم میخوان نشون بدن چقدر باهات صمیمی شدن از اون فحشای پسرا دبیرستانی میدن، میمونی همکف . اما میدونی همیشه دلم چی میخواسته ؟ یکی باشه از این قماش نباشه . دستشو بگیرم ببرمش پارک بشونمش رو تاب هلش بدم و بهم بگه چه خبر ازت ؟ منم شروع کنم تموم دردای مردونمو بهش بگم ! نه اینکه غرور نداشته باشم ، نه ولی اونقدری وجودش برام غرور داشته باشه که بتونم راحت کنارش خودمو رها کنم . هلش بدم از امروز براش بگم . از دیروز و روز قبلش ... شالش از سرش بیوفته و موهای مشکیش پخش هوا شه . بوش بخوره بهم و بگم میخوای بازم هلت بدم ؟؟ یادم میبره چقدر سخته این روزام ، اگه یه روز همچین کسی رو داشته باشم .... نداشته باشم نابود میشم نگار ! خودتو بذار پست دوازدهم...

ما را در سایت پست دوازدهم دنبال می‌کنید

برچسب: پست سی و پنجم رمان وحشی اما دلبر,پست سي وپنجم رمان وحشي امادلبر, نویسنده: بازدید: 40 تاريخ: جمعه 17 دی 1395 ساعت: 1:45

گفت همه ما می دانیم که روزی می میریم ولی باور نداریم!گفتم پس او می داند که دوستش دارم ولی باور ندارد ...می شود خیلی چیز ها را دانست ولی باور نداشت !

#مانگ_میرزایی

پست دوازدهم...

ما را در سایت پست دوازدهم دنبال می‌کنید

برچسب: صورتکها پست سی و ششم, نویسنده: بازدید: 70 تاريخ: جمعه 17 دی 1395 ساعت: 1:45

چقدر دلم برای پیام های "خوبی ؟" تو اس ام اس ها تنگ شده . الان تا وقتی نبینیم کسی آنلاین هست یا نه بهش پیام نمیدیم که . تازه اگر بدیم ...

پست دوازدهم...

ما را در سایت پست دوازدهم دنبال می‌کنید

برچسب: پست سي وپنجم رمان وحشي امادلبر,صورتکها پست سی و هشتم,صورتکها پست سی و ششم, نویسنده: بازدید: 76 تاريخ: جمعه 17 دی 1395 ساعت: 1:45

حالا مهم نیست که سال نو میلادی باشه یا عید نوروز یا هرچی ، مهم اینه یه روز از زندگی آدم تصمیم بگیره اون شنبه ای که همیشه منتظرش بوده تا خیلی کار هارو انجام بده را پیدا کنه . امروز برای من همون روز شنبه است که حداقل اگه خیلی نسبت به خودم بی رحم نباشم، این چهار سال گمش کرده بودم ، هی باشه واسه فردا و حالا وقت هست واسه انجامش و که چه کاریه اصلا ! چند روز پیش یه جمله ای خوندم که همچین چیزی بود که وقتی کاری را انجام میدی به بهترین نحو انجام بده ، تا هم خودت از خودت راضی باشی هم بقیه از تو راضی باشن . حالا درسته که بعضی وقت ها آدم میگه گوربابای بقیه ولی خب هیچوقت نمیشه آدم به خودش بگه گوربابات که :| در نتیجه لازمه از یه جایی به بعد آدم واسه زندگیش یه هدفی بذاره ، یه هدف واسه انگیزه پیدا کردن برای ادامه دادن . باز یه جایی نوشته بود که هروقت کلافه شدی و دلخور و دلگیر ، به شش ماه بعد به یک سال بعد به ده سال بعد فکر کن ببین انقدری که امروز این مسئله برات مهم بوده و اذیتت کرده اون موقع هم میتونه مهم باشه ؟! خب خیلی چیزا هست که آدم از گذشته اش یادش میاد و نمیتونه گاهی فراموشش کنه ولی قرار نیست هر پست دوازدهم...

ما را در سایت پست دوازدهم دنبال می‌کنید

برچسب: صورتکها پست سی و هشتم, نویسنده: بازدید: 43 تاريخ: جمعه 17 دی 1395 ساعت: 1:45

دو هفته پیش سر کلاس نویسندگی با این متن تشویق شدم . تشویقی که باید باعث میشد بیشتر مخم کار بیوفته و بنویسم . ولی دقیقا از همون موقع تو حجمی از آشفتگی ها گم شدم که معلوم نیست کی و کجا ازش بیرون بیام . با زلزله ای که چند روز پیش هم اومد و سر صبحی قلبم اومد تو دهنم هم هیچی عوض نشد . من همچنان سردرگم بین همه خواسته هایی که باید بخوام و نمیخوام .
به هر حال ...ادامه مطلب :

ادامه مطلب
پست دوازدهم...

ما را در سایت پست دوازدهم دنبال می‌کنید

برچسب: پست بیست و دوم رمان صورتکها,پست بیست و سوم رمان عشق بی پایان, نویسنده: بازدید: 70 تاريخ: جمعه 3 دی 1395 ساعت: 20:45

تمرین این هفته کلاس نویسندگی نوشتن سه خاطره یا همان روزنوشت هست . هرچی این مدت برایماتفاق افتاده را در ذهنم بالا و پایین میکنم . اگر بخواهم بنویسمشان از صد برگ هم بیشتر میشود . اما نمیدانم که این چه مانعی است که چند وقتی است مقابل ایست بازرسی افکارم گذاشته اند که نمیگذارد از مرز مغزم خارج شوند و پا به دنیای کاغذ بگذارند . آنقدر ذهنم خسته از همه اتفاقاتی است که باید خیلی وقت پیش ثبتشان میکردم که فکر میکنم هر لحظه امکان سکته مغزی بعید نیست . اما به هر حال این یک تمرین است و باید انجام شود .ادامه مطلب پست دوازدهم...

ما را در سایت پست دوازدهم دنبال می‌کنید

برچسب: پست بیست و سوم رمان عشق بی پایان, نویسنده: بازدید: 53 تاريخ: جمعه 3 دی 1395 ساعت: 20:45

صفحه بندی